مهدی فرجی - تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 0:41
دل تو سنگ به قدر شکستن من نیستتو پاره ی تنمی، پاره ی من آهن نیست.بپرس بعد تو خاموشی غریبم رااز آن چراغ، که در خانه هست و روشن نیست.دلت خوش است که من زنده زنده می سوزمولی رها شدن از عاشقی به مردن نیست.چه قدر سنگ زدند و به خود قبولاندمکه ضرب دست تو پشت سرِ فلاخن نیست.چقدر حرف برای تو دارم و هر باردر آ...
امید قدسی زاده - تاریخ: 1401/4/5 ساعت: 0:41
تو آیا مثل من بر عهد های خویش پابندی؟تو هم مثل منی با درد های خویش می خندی؟.به این لبخند ها هیچ اعتمادی نیست باور کنکه پنهان می شود یک عمر حسرت پشت لبخندی.مثال بیتی از سعدی, شبیه روزگار منو مثل شعرهای منزوی هم بی همانندی.فقط می خواستند از هرچه بوده مایه بگذارنداگر که پیشکش کردند شاعر ها سمرقندی.تمام...
باز من برگشتم - تاریخ: 1396/10/27 ساعت: 20:19
بعد ماهها دوباره من برگشتم و می خوام شروع دوباره زندگیم و قدمهای کوچکی که برمی دارم رو اینجا ثبت کنم وبلاگ نویسی خیلی بیشتر از فضاهای دیگه مجازی مثل فیسبوک و تلگرام و اینستا برای من جذابیت داره. خبر مهم این مدت که من نبودم اینکه از کار قبلیم بیرون اومدم و الان دوباره در حال آماده شدن برای دانشگاهم. ...
محیط کار ایرانی - تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 2:55
چقد از فرهنگ کار ایرانی بیزارم و چقد مثل همیشه با مدیر خانم مشکل دارم! هیچ چیز تفکیک شده نیست و همه چیز درهم و برهمه!  
کار احمقانه - تاریخ: 1396/9/2 ساعت: 2:55
خیلی احمقانه س آدم توی آلمان با این استاندارد مدیریتی قوی زندگی بکنه بعد خودشو بسپاره دست یه مدیر ایرانی اونم خانم! اگه مساله سلامتیم پیش نیومده بود، شاید مجبور نمی شدم تو این راه قدم بذارم! ای کاش همسرم قدر تمام انرژی و پتانسیل منو می دونست و من الان این انرژی رو صرف آدمای دیگه نمی کردم و صرف زندگی...
دوباره سلام - تاریخ: 1396/8/13 ساعت: 18:12
خیلی حرف دارم اما سرم به قدری شلوغ شده که حتی فرصت نوشتن اینجا هم ندارم...
رسما کارمند ۸ ساعت در روزی شدم - تاریخ: 1396/7/4 ساعت: 9:42
سرکارم و حسابی مشغول کار این روزا کمی حس استقلال اومده سراغم... حس گذشته و سرکار رفتنای قبلم با این تفاوت که اون وقتا عاشق کارم بودم اما الان کارمو دوست دارم فقط چون می خوام باهاش اقامت بگیرم اما همه وجودم پر حس رشته خودم و کار فنی کردنه... انشالله به همین زودیا کار مرتبط با رشته م پیدا کنم + نوشته ...
خیانت با دختری هم نام من - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 18:15
من نمی تونم بفهمم چطور کسی می تونه با دختری هم نام همسرش ارتباط داشته باشه! نمی فهمم واقعا چطور صداش می کنه و ته دلش یادش نمیفته که همسری هم داره که اوووونهمه دوستش داره! امیر با دختری هم نام من دوست بود و این کار منو خیلی سوزوند... + نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:13 توسط مریم |
نمی ذارم و نمی خوام - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 18:15
نمی ذارم دیگه کسی آزارم بده... نمی ذارم کسی تو زندگیم بمونه که ازم سواستفاده کنه دوست نداشتم امیرو بلاک کنم اما همه چیزو از حد گذروند. امشب فیلم می بینم و سعی می کنم گذشته تلخمو بذارم تو گذشته بمونه و حال و آینده م رو باهاش خراب نکنم. به امیر و هیچکس دیگه هم اجازه نمی دم این حال و آینده رو خراب کنه....
تولد میم ب - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 18:15
فردا تولد واقعی میم.ب عزیز منه اولین عشق نوجوانی و تنها عشق زندگی من... هنوز هم عاشقانه دوستش دارم. هنوز هم اسمش که میاد تمام دلم آشوب می شه. هنوز هم به احترامش همه وجودم تکریم و تعظیمه... هنوز هم خدای زمینی منه تولدت مبارک عزیز عزیز عزیزم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:7 توسط مر...
کلنجار بیخوده - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 18:15
کاش چشمامو می بستم باز می کردم ۵ سال گذشته بود و تکلیف زندگیم روشن شده بود و از این روزای بلاتکلیفی بیرون میومدم... امروز باز با امیر حرف زدم. انگار ته دلم هنوز ازش می ترسه با اینکه اینهمه هم ازش دورم. تهدید کرده که آبروی خانواده م رو می بره. نمی تونم بی تفاوت باشم اما واقعا نمی دونم چیکار باید بکنم
مرگ مریم - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 18:15
سرطان... چقد هنوز هم ناآشنا و غریبه برام. دیروز یکی از دوستام عکس یک سال پیشو برام فرستاد. روزی که بیوپسی کرده بودم و کمی درد داشتم. سینه م پانسمان بود که رفته بودیم دیدن نمایشهای خیابانی توی یکی از شهرهای اطراف.... یک سال گذشت و من به لطف خدا دوره درمانم با موفقیت طی شد و الان دارم مراحل پایانی رو
غیبت چند روزه - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 18:15
چند وقتیه غیبت کردم و ابنم باز یه قسمتی از بلاتکلیفی این دوره از زندگیمه دوباره سعی می کنم برگردم به نظم و انضباط زندگی + نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 12:33 توسط مریم |
اعتراف من - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 18:15
دلم می خواد دوباره ازدواج کنم. این روزا بیشتر از قبل دلم خانواده خودمو می خواد. یه خونه گرم که منم توش یه آغوش مهربان و مطمئن داشته باشم و دلم بهش گرم باشه تا براش عاشقانه غذا بپزم. الف امروز رفت ایران برای یه سفر . دو هفته ای. چقد دلم بهش گرمه وقتی هست اما اون سهم من نیست و فقط آرامش این روزامو یه
تو فقط زندگی کن - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 18:15
گاهی یادم به گذشته که میفته می بینم من تا اونجایی پیش رفتم که فقط از همسرم می خواستم زندگی کنه... من فقط زندگی می خواستم. بهونه گیر نبودم که بخاطر خواسته های رنگارنگم مجبورش کنم دو سه شیفت کار کنه اما اون مث یه معتاد به کار هنوزم سه شیفت کار می کنه با این تفاوت که اون وقتا منت سر من بود که بخاطر شما
درمان - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 18:15
خلاصه ای از درمان سرطان سینه من... اردیبهشت ۹۴ بود که متوجه دوتا توده کوچولو اندازه دوتا نخود شدم و همون موقع رفتم دکتر برای چکاپ. دکتر سونوگرافی نوشت و تاکید کرد که حتما مرکز دکتر گیتی توی پاسداران کارمو انجام بدم. بنا به دلایلی آقای همسر موافقت نکرد و من رفتم بیمارستان میلاد و دکتر سونوگرافیست اون
شروع برنامه روزانه - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 18:15
دیروز با مدیرم صحبت کردم و گفت می خواد منو به عنوان نیروی تمام وقت استخدام کنه. خبر خیلی خوبی بود و من از امروز تصمیم گرفتم خودمو یه نیروی تمام وقت ببینم و برنامه ریزی زندگیمو بر اساس اون انجام بدم. امروز ۶ صبح بیدار شدم و ناهار خودم و عصرونه سبحانو آماده کردم و گذاشتمش مهد و اومدم سراغ کار. سه تا ب
ادامه ماجرای آیدا - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 21:30
جالبه که آیدا منو بلاک کرده! چرا ما آدما اینطوری هستیم؟ چرا توقعاتمون از دیگران گاهی اونقد بالا می ره که خیال می کنیم اگه با استانداردهای ما نمی خونن ینی باید حذف بشن از زندگیمون؟! اونم استانداردهایی که خودمون هم خیلی وقتا رعایت نمی کنیم... دوست ندارم دوستامو از دست بدم اما وقتی کسی اینجوری از زند
گل گاوزبون و زعفرون - تاریخ: 1396/4/18 ساعت: 21:30
این روزا حس می کنم به برکت زعفرون و گل گاوزبون حالم بهتر شده. آرومترم و حالم خیلی بهتره... + نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:37 توسط مریم |
بلاک - تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:29
از بلاک کردن امیر حس خوبی ندارم اما وقتی یاد این میفتم که چطور حالمو بد می کنه با حرفاش فکر می کنم که بلاک کردنش کار عاقلانه ای بوده. هیچوقت دوست نداشتم رابطه امیر و پسرمونو قطع کنم اما در مقایسه با حال بدی که هربار حرف زدن با این آدم به من دست می ده، صحبت کردن اونا اهمیت دوم رو داره. من هنوز تحت د