افشین
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:14
تو دنیای من آقایون بیشتر از خانمها هستن. بخاطر سه تا برادری که دارم و ارتباط دوستی که با دوستای اونا دارم بیشتر دنیام پسرونه و مردونه س و باهاشونم راحت تر از خانما هستم. کم کم می گم دنیای من چه شکلیه و منو بیشتر می شناسین. این آقا افشین که می گم تقریبا آخرین مشاور من توی ایران بود که با شناسوندن من
ندارم تو را!
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:14
راه می رومقدم می زنممی طلبمت اماندارمت ندارم دستهایت راندارم حس لطیف بودنت راندارم حتینگاهت را منندارم تو را الف.حشانزلیزه، پاریس۱۴ جون ۲۰۱۷ + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۶ساعت 13:1 توسط مریم |
کلافه م
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:14
سبحان خوابید و من هنوز بیدارم نمی دونم امروز چرا اینقد کلافه و عصبی بودم. چند باری با تندی با سبحان حرف زدم. دلم می خواد براش بیشتر وقت بذارم اما خیلی کار دارم و وقت کم میارم. انگار از خودم عصبانیم که وقت کافی براش ندارم. امروز کلی اتاقشو جمع و جور کردیم. خیلی به هم ریخته بود و اسباب بازیاش همه درهم
خودسازی با نیمه تاریک وجود
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:14
امروز با زهرا چت کردم. قراره کمکم کنه که کمی از درون روی خودم کار کنم. وقتی براش گفتم که چه حس و حالی دارم و ازش خواستم کمکم کنه، کتاب نیمه تاریک وجود رو بهم پیشنهاد کرد و من از همین امروز شروع کردم به گوش کردن کتاب صوتیش. کیفیتش کمی پایینه و دارم تلاش می کنم کتاب بهتری پیدا کنم. زهرا اعتقاد داشت که
برنامه دقیقتر
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 5:14
باید برای زندگی برنامه دقیقتری در ابعاد ساعت و دقیقه بچینم و ازش تبعیت کنم. کارهای روزانه م خیلی زیاد شده که اگه به همین منوال پیش بره ممکنه از برنامه های بلند مدتم مثل گواهینامه یا اپلای دانشگاه دیگه باز بمونم. برای همین فردا یه زمانی رو باید با خودم خلوت کنم و حتما برنامه م رو بنویسم! انشالله برنا
خدا منو دوس داره
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 6:38
خیلی خوب نیست تو پستای اول اینقد بنویسم خدا منو دوست داره اما میخوام اینجا فضای راحتی باشه برای من تا بتونم تمام حرفامو بدون سانسور و با همه چیزهایی که توی ذهنم هست بنویسم. امروز مدیرم باهام تماس گرفت و گفت که حس می کنه خدا منو خیلی دوست داره و ازم خواست برای پیدا کردن خونه براش دعا کنم. چند روز پی
پسرم تب داره
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 6:38
امشب پسرک من تب کرده و من دارم کارای شرکت رو انجام می دم. امروز هم تعطیلات اوسترن بود و دوتایی نون بربری پختیم. برای اولین بار بد نبود اما به هرحال نون بربریای خودمون نمی شد. بعلاوه اینکه آردم هم آرد سبوسدار بود و کمی سنگین شده بود نونم. فردا برای تکمیا مدارکم برای تمدید ویزا باید مدارک پزشکیمو تحو
اولین روز کاری در آلمان
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 6:38
امروز برای اولین بار رفتم شرکت و توی یک جلسه سه چهار ساعته با سبحان شرکت کردم. مدیرم یه خانوم خیلی مهربان و دوست داشتنیه که حس خوبی به من می ده توی کار و دست منو باز گذاشته برای انجام کار. صبح بعد از بیمارستان با سبحان رفتیم کافه و شکلات گرم و شیرینی خوردیم و بعد از اون رفتیم شرکت. سبحان با گوشی من
دوستیای ظاهری
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 6:38
امشب دلم از دنیا یه کم پره می خوام از دنیای نامردی بنویسم که توش آدما خیلی زود رنگشونو عوض می کنن و دنیا بر مبنای منافع می چرخه. اینجا بدتر از ایران و ایرانیا اینجا، خیلی بیشتر از داخل ایران چندین چهره و هویت دارن. آدمایی که نمی تونی باورشون کنی و نمی دونی واقعا از بودن کنارت به دنبال چی هستن! آدمای
چقد فکرم درگیره
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 6:38
امروز از اون روزاست که ذهنم از صبح مدام در حال مرور حرفها و اتفاقات گذشته س فکر بلاهایی که توی اون 15 سال رابطه بد سرم اومد و دم نزدم تا بسازم رابطه ای که هیچوقت درست نشد. آنتی سوشال بودن امیر واقعا دردی بود که درمان نداشت و من بیخبر از این بیماری، به دنبال ساختن زندگی با قوانین نرمال یه زندگی معمول
دادگاه و دادگاه و دادگاه
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 6:38
باز هم تهمت و اتهام و دروغ پناه بر خدا از مردمی که مسئولیت خطا و اشتباه خودشونو نمی پذیرن و فقط به دنبال تهمت و افترا هستن برای انتقام... + نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 23:52 توسط مریم |
روزای روشن
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 6:38
روزای روشن از راه رسیدن و آرامش و تلاش به زندگی برگشته! من سر کار می رم و با کاری که توی منزل انجام می دم حس خیلی خوبی دارم. کار در تیم مارکتینگ یه هولدینگ بزرگ که امروز برام یک لپ تاپ هم خریدن و این یعنی رضایت از کار و تلاش من... حالا که توی رشته خودم، یعنی الکترونیک کار نمی کنم، باید تا سطوح بالا
دنیای رنگی
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 6:38
این روزا درگیر یه موضوع رنگی شدم به اسم دوست داشتن عشق نه. چون عشق از نظر من فقط یکبار اتفاق میفته و تمااااام اما دوست داشتن می تونه همیشه پیش بیاد و خیلی هم قشنگه چن وقت پیش یکی از دوستام منو متوجه علاقه یکی از همکلاسیام به خودم کرد. البته من اینجوری فکر نمی کردم اما کم کم حس کردم منم دوستش دارم و
چشمهایش
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 6:38
امروز رمان چشمهایش تمام شد دچار چشمهایی شدم که نمی تونم همونی که حس می کنمو ازشون بنویسم. چشمای میشی که نمی دونم چی توشونه که از ذهنم نمی رن. یک هفته ای پاریس بودم و لجظه ای اون نگاه از جلوی چشمم دور نمی شد. این چن روز هم که برگشتم هر روز به بهانه ای دیدمش. دنیام رنگی شده... یه رنگ قشنگ که نمی تونم