خرید بک لینک
دل تو سنگ به قدر شکستن من نیستتو پاره ی تنمی، پاره ی من آهن نیست.بپرس بعد تو خاموشی غریبم رااز آن چراغ، که در خانه هست و روشن نیست.دلت خوش است که من زنده زنده می سوزمولی رها شدن از عاشقی به مردن نیست.چه قدر سنگ زدند و به خود قبولاندمکه ضرب دست تو پشت سرِ فلاخن نیست.چقدر حرف برای تو دارم و هر باردر آب و تاب تماشا توان گفتن نیست.چه دردناک و غم آلود! این که می دانیبه هر دری بزنی نیمه ی تو این زن نیستمهدی فرجیموضوعات مرتبط: غزل ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا باقری تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 0:41

تو آیا مثل من بر عهد های خویش پابندی؟تو هم مثل منی با درد های خویش می خندی؟.به این لبخند ها هیچ اعتمادی نیست باور کنکه پنهان می شود یک عمر حسرت پشت لبخندی.مثال بیتی از سعدی, شبیه روزگار منو مثل شعرهای منزوی هم بی همانندی.فقط می خواستند از هرچه بوده مایه بگذارنداگر که پیشکش کردند شاعر ها سمرقندی.تمام قصه های عاشقانه مثل هم بودنددوباره باز می گردی..سر این شرط می بندی؟امید قدسی زادهموضوعات مرتبط: غزل ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا باقری تاريخ: يکشنبه 5 تير 1401 ساعت: 0:41

بعد ماهها دوباره من برگشتم و می خوام شروع دوباره زندگیم و قدمهای کوچکی که برمی دارم رو اینجا ثبت کنم وبلاگ نویسی خیلی بیشتر از فضاهای دیگه مجازی مثل فیسبوک و تلگرام و اینستا برای من جذابیت داره. خبر مهم این مدت که من نبودم اینکه از کار قبلیم بیرون اومدم و الان دوباره در حال آماده شدن برای دانشگاهم. اما چون به رشته خودم و الکترونیک بیشتر علاقه دارم برای یک دانشگاه دیگه اپلای کردم و منتظرم تا دو سه هفته دیگه جواب بدن... کلاسها از ماه اپریل شروع می شه و من قبلش باید بعد از گرفتن پذیرش، یک مصاحبه حضوری هم داشته باشم و من از الان دارم خودمو برای اون مصاحبه آماده می کنم. البته این آماده شدن علاوه بر اینکه برای دانشگاهم مفیده، مرور خوبیه برای برنامه نویسی و ++C که بتونم باهاش کار کنم. + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۶ساعت 12:38 توسط مریم | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا باقری تاريخ: چهارشنبه 27 دی 1396 ساعت: 20:19

چقد از فرهنگ کار ایرانی بیزارم و چقد مثل همیشه با مدیر خانم مشکل دارم! هیچ چیز تفکیک شده نیست و همه چیز درهم و برهمه!

 

برچسب: نویسنده: نیکا باقری تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 2:55

خیلی احمقانه س آدم توی آلمان با این استاندارد مدیریتی قوی زندگی بکنه بعد خودشو بسپاره دست یه مدیر ایرانی اونم خانم!

اگه مساله سلامتیم پیش نیومده بود، شاید مجبور نمی شدم تو این راه قدم بذارم!

ای کاش همسرم قدر تمام انرژی و پتانسیل منو می دونست و من الان این انرژی رو صرف آدمای دیگه نمی کردم و صرف زندگی خودم و پیشرفت زندگی ده ساله خودم می کردم!

بازم خدا رو برای همه محبتاش شکر!

برچسب: احمقانه, نویسنده: نیکا باقری تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1396 ساعت: 2:55

خیلی حرف دارم اما سرم به قدری شلوغ شده که حتی فرصت نوشتن اینجا هم ندارم...

برچسب: نویسنده: نیکا باقری تاريخ: شنبه 13 آبان 1396 ساعت: 18:12

سرکارم و حسابی مشغول کار

این روزا کمی حس استقلال اومده سراغم... حس گذشته و سرکار رفتنای قبلم با این تفاوت که اون وقتا عاشق کارم بودم اما الان کارمو دوست دارم فقط چون می خوام باهاش اقامت بگیرم اما همه وجودم پر حس رشته خودم و کار فنی کردنه...

انشالله به همین زودیا کار مرتبط با رشته م پیدا کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت 12:41 توسط مریم |

برچسب: کارمند, نویسنده: نیکا باقری تاريخ: سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 9:42

من نمی تونم بفهمم چطور کسی می تونه با دختری هم نام همسرش ارتباط داشته باشه! نمی فهمم واقعا چطور صداش می کنه و ته دلش یادش نمیفته که همسری هم داره که اوووونهمه دوستش داره!

امیر با دختری هم نام من دوست بود و این کار منو خیلی سوزوند...

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:13 توسط مریم |

برچسب: نویسنده: نیکا باقری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 18:15

نمی ذارم دیگه کسی آزارم بده... نمی ذارم کسی تو زندگیم بمونه که ازم سواستفاده کنه

دوست نداشتم امیرو بلاک کنم اما همه چیزو از حد گذروند. امشب فیلم می بینم و سعی می کنم گذشته تلخمو بذارم تو گذشته بمونه و حال و آینده م رو باهاش خراب نکنم. به امیر و هیچکس دیگه هم اجازه نمی دم این حال و آینده رو خراب کنه...

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:40 توسط مریم |

برچسب: نویسنده: نیکا باقری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 18:15

فردا تولد واقعی میم.ب عزیز منه

اولین عشق نوجوانی و تنها عشق زندگی من... هنوز هم عاشقانه دوستش دارم. هنوز هم اسمش که میاد تمام دلم آشوب می شه. هنوز هم به احترامش همه وجودم تکریم و تعظیمه... هنوز هم خدای زمینی منه

تولدت مبارک عزیز عزیز عزیزم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:7 توسط مریم |

برچسب: نویسنده: نیکا باقری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 18:15

کاش چشمامو می بستم باز می کردم ۵ سال گذشته بود و تکلیف زندگیم روشن شده بود و از این روزای بلاتکلیفی بیرون میومدم... امروز باز با امیر حرف زدم. انگار ته دلم هنوز ازش می ترسه با اینکه اینهمه هم ازش دورم. تهدید کرده که آبروی خانواده م رو می بره. نمی تونم بی تفاوت باشم اما واقعا نمی دونم چیکار باید بکنمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا باقری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 18:15

سرطان... چقد هنوز هم ناآشنا و غریبه برام. دیروز یکی از دوستام عکس یک سال پیشو برام فرستاد. روزی که بیوپسی کرده بودم و کمی درد داشتم. سینه م پانسمان بود که رفته بودیم دیدن نمایشهای خیابانی توی یکی از شهرهای اطراف.... یک سال گذشت و من به لطف خدا دوره درمانم با موفقیت طی شد و الان دارم مراحل پایانی روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا باقری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 18:15

چند وقتیه غیبت کردم و ابنم باز یه قسمتی از بلاتکلیفی این دوره از زندگیمه

دوباره سعی می کنم برگردم به نظم و انضباط زندگی

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 12:33 توسط مریم |

برچسب: نویسنده: نیکا باقری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 18:15

دلم می خواد دوباره ازدواج کنم. این روزا بیشتر از قبل دلم خانواده خودمو می خواد. یه خونه گرم که منم توش یه آغوش مهربان و مطمئن داشته باشم و دلم بهش گرم باشه تا براش عاشقانه غذا بپزم. الف امروز رفت ایران برای یه سفر . دو هفته ای. چقد دلم بهش گرمه وقتی هست اما اون سهم من نیست و فقط آرامش این روزامو یه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا باقری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 18:15

گاهی یادم به گذشته که میفته می بینم من تا اونجایی پیش رفتم که فقط از همسرم می خواستم زندگی کنه... من فقط زندگی می خواستم. بهونه گیر نبودم که بخاطر خواسته های رنگارنگم مجبورش کنم دو سه شیفت کار کنه اما اون مث یه معتاد به کار هنوزم سه شیفت کار می کنه با این تفاوت که اون وقتا منت سر من بود که بخاطر شماادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا باقری تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 18:15

صفحه بندی